چشم هایش...


ادامه مطلب
+تاریخ هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:50 نویسنده زهرا |
چقد نبودنتو کم دارم :(

چقد زیاد :((

+ به جون تو، دیگهدنفس نمونده واسه ی  من...

+تاریخ نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:37 نویسنده زهرا |
خیلی اذیت می شدم از حرفاشون..

اومدم اتاق و گریه کردم تا خوابم برد!

انگار نه انگار من هم اویی دارم که گرچه نیست، ولی همچنان و متاسفانه در قلبم هست...

تا وقتی او هست، نمیتوانم کسی دیگر رابپذیرم..

+تاریخ پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:0 نویسنده زهرا |


ادامه مطلب
+تاریخ هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 22:36 نویسنده زهرا |
خب دوسش داشتم خدا ...

چی کار کنم...

حتی نمیدونم چرا...

فقط میدونم دوسش داشتم .......

+ خدا ما رو برای هم نمی خواست ...

+تاریخ هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 19:54 نویسنده زهرا |
یه عکس دیگه از دومادیت ...

لحظه به لحظه نبودنت بیشتر باورم میشه :(

خوش بحال خانومت ... چه مردی رو داره کنارش♡

چه تکیه گاه محکمی داره بعد از خدای خوب و مهربون و عاشقمون...

+ دیدن عکس دومادیت زجرم میده، مخصوصا وقتی اهنگ تاوان احسان خواجه امیری رو هم گوش میدی... ولی این عذاب و این زجرا برام لذت بخشه ... میفهمی؟

روانی شدم اصن :(

+تاریخ هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 19:48 نویسنده زهرا |
عزیزدلم...داره شعرا و نوشته هامو می خونه ...

یه حس خاصی دارم...

+تاریخ یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:45 نویسنده زهرا |
تو که نیستی تا ببینی ....

فکر نمیکردم بی تو بودن چه بر روزم بیاورد ...

و من خدارا شکر می کنم روزی هزار بار.... بابت همه چیزهایی که میبینم و نمیبینم...

و اگر ناله ای در مان واژگان برمیخزد فقط حسرت دل پوچ و بیخودم است...همین.

+تاریخ بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:55 نویسنده زهرا |
هیچ وقت فکر نمی کردم .... برسم به نوار قلب و اکو ...

همیشه برام یه تصور بود ....

نمی دونم ....

نیمه ی هم، اما بدون هم .... ک چه سخته ...

تنها چیزی که دکتر گفت، جوونی بود.... گفت مشکل تو جوونیه ....

+تاریخ بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:31 نویسنده زهرا |
سالها بعد ...

توی یه کنسرت موسیقی ...

وقتی که دارم روی سِن ویولن می زنم، چشمم میفته به تو بین جمعیت ...

+ اینم یه جورشه... یه هذیون نامه از سوی یک روانی... ایرادی نداره که :)

+تاریخ هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:35 نویسنده زهرا |
خسته ام از حجم تنهایی مفرط این روزهایم ...

گویی کسی مرا آهسته از بدنم جدا می کند ...

این روزها مترسک فکرهایم را چاره ای جز فرار از حسرت بودن تو نیست، و من بی رحمانه دلم را به قتل می رسانم... شاید به بهایش تنم را قصاص کردند...

+ دلم یکی رو میخواد که براش حرف بزنم

یکی که باورم داشته باشه

یکی که بتونم دلتنگیامو براش هجی کنم

دلم یه "ادم" میخواد...یه دوست... هرگز قصد ناشکری ندارم

دل کم طاقت من این روزا بهونه گیر شده واقعا.

خدایا تو ببخش. جدی نگبر خدا. هرگز. هرگز. هرگز.

+تاریخ هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:39 نویسنده زهرا |
از یک طرف می گم که ما باید از یاد هم بریم

از یک طرف می گم چرا ما باید از هم بگذریم؟!

از یک طرف می گم که من محکم تر از شکستنم

از یک طرف تو فکر تو هر لحظه پرسه می زنم ...


درگیر _ بی نام

+تاریخ پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:22 نویسنده زهرا |
کاش بودی.... :((

+تاریخ چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:49 نویسنده زهرا |
" او " که ازدواج کرده، مخاطب دوم وبلاگم تو کجایی که دلم تنگت شده  ..

+تاریخ سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:45 نویسنده زهرا |
هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی عکس دومادی عشقم رو جلوی چشمام ببینم...

الهی که خوشبخت بشین شما دو نفر. و همه. و همه. و همه.

+تاریخ سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:18 نویسنده زهرا |
حتی دیگه نمیدونم دلتنگم میشی یا نه.

ولی همون بهتر که نشی...

همون بهتر ک منو می بینی و انگار ندیدی...

همون بهتر که فکر می کنی منم دارم متعهد میشم.

همون بهتر که خیلی فکرای خوبی می کنی...

دیشب...ساعت 23:54 دقیقه. .. توی اتوبان و خیس از باران، ناگهان یادم می آید که این هوا دو نفره است و پنجشنبه شب هم هست.

و یه لبخند شاید تلخ و بعدش بی تفاوتی محض .... همین ....................

+تاریخ هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:54 نویسنده زهرا |
وقتی که مامان گفت بریم دکتر قلب، یه حسی بهم دست داد.

با اینکه خیلی وقتا فکر می کردم بهش ولی هیچوقت انقدر نزدیک ندیده بودمش این مساله رو.

یه جوری شدم. نمیدونم. دلم می خواد گریه کنم. مثل همون لحظه ای که دکتر گفت کمرت مشکل داره، یا مثلا آن موقع که فلان دکتر گفت باید پاهایت را عمل کنی.

نه که ناشکری ها. نه. حقیقتش دلم از خودم می گیرد. از اینکه برای خودم ارزش قاءل نیستم. از اینکه بی توجه ام به خودم. از اینکه می دانم دارم بد می کنم به خودم. به روحم، به جسمم ...

نمی دانم. امشب هم حالم خوب نبود. تپش قلب و لرزش و سرگیجه.

نمی دانم چرا. اصلا نمی دانم...

و شاید حتی نمی دانم که چرا نمی دانم ...

داغ میکنم و گاهی می لرزم.

هذیان نوشت های مرا جدی نگیر. این روز ها هم خواهد گذشت:)

و حال روحی ام خداروشکر بهتر از قبل است.

+تاریخ پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:25 نویسنده زهرا |
الهی ... ای جانم.

فکر کردی من خاستگار جدی دارم، دارم بهش فکر می کنم...

خاستگار خیالی م از بچه های موسیقیه و توی کلاس موسیقی آشنا شدیم ...

حسودیت شده ... گفتی هنوز دهنم بوی شربت استامینوفن میده!

فراموش کرده بودی خودت سال پیش فکر ازدواج با من بودی.

وقتایی که انجمنی، نمی تونم بیام ... طاقت دیدن گرم گرفتنت با بقیه دخترا رو ندارم. نه که نظر بدی داشته باشیا. میدونم که منظوری نداری هرگز. ولی من طاقتشو ندارم. خب منم آدمم، یه خانومم، احساس دارم.... دلم میخوادش خب . ...

طفلی همسرت فقط :(

خدایا خوشبختشون کن.

هوا تاریک بود و زل زده بودم به حرم امام رضا ع .شب برگشتن بود. برای چندمین بار دعاتون کردم... از خدا و از امام رضا ع خوشبختیتو خواستم. وخیلی دعاهای دیگه. از صحن که اومدیم بیرون نم نم بارون شروع به باریدن گرفت و یکی از بچه ها گفت بچه ها حاجتتونو گرفتین. بغض کردم. چشام پر اشک شد. نمیدونم اشک شوق بود شاید. یه حالی بود.یه حال دگرگونی شاید... با بغض و چشای نم زده به حرم خیره شده بودم و خوشبختیتو خواستم.

وقتی بارون میومد با بغض میگفتم امام رضا خوشبخت شه...

*سفر فوق العاده عالییییی ای بود خداااروووشکر

+تاریخ چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:21 نویسنده زهرا |
خب مثلا حالا ازدواج کرده ای. خب چکار کنم؟

حالا مثلا این ذهن ِ متلاشی شده ی من درگیر ِ خاطرات ِ محرم ِ پارسال و هیات رفتن و زنجیر زدن های تو است.

خب که چی؟ اصلا به توچه ربطی دارد؟ این مساله حتی به من هم مربوط نیست. یک سری ترشحات ذهنی بی جا است که خود به خود برطرف می شود.

حالا درد دست چپ و تپش قلب و لرزش بدن و غیره هم بماند.

مهم تو هستی که نیستی. و مهم من بودم که دیگر من هم نیستم.

این روزا پوچ ِ پوچم. و به اندازه ی همه ی پوچیم عصبی...

خیلی نیاید سمت ِ من.

+تاریخ بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 2:44 نویسنده زهرا |
نمیدونم این دیگه چه جورشه !

هم تنهایی رو می خوام. هم نمی خوام.

هم دلم می خواد یکی باشه. هم دوست دارم تنها باشم.

یعنی چی؟

شاید بی خوابی برایم فشار ایجاد کرده است!

می روم که بخوابم شاید.

اگر این قلب بگذارد :)


+ راستی به نظرت چند روز دیگر مانده است تا آن شبی که می دانم دور نیست؟ همان درد را می گویم.

نمی دانم. حسش می کنم. خیلی نزدیک به خودم.

و این چه رازی ست... خداوندا.

+تاریخ پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:38 نویسنده زهرا |
دلم هوای مخاطب دوم وبلاگمو کرده..

دلم هوس کرده که یکی واسم مهم باشه..

از اونایی که شوق دیدنشو داشته باشم..

پر بزنم واسه دیدنش...

طاقت نداشته باشم..

روز شماری کنم...

اونم دوسم داشته باشه..

بارون بیاد و غروب باشه..

ازش جدا شم و هندزفری تو گوشم باشه..

گوگوش گوش بدم یا مثلا داریوش..

توی تاریکی و نم نم بارون با آهنگ تو میدون رسالت قدم بزنم، به ماشینای با سرعت نگاه کنم..فکر کنم که به کجا چنین شتابان.. واسه خودم تحلیلشون کنم..

امروز داشتم فکر می کردم هر روز دارم بیشتر از تنهایی م لذت می برم و عادت می کنم بهش.

رویا پرداز شدم منم. نه؟


+ دلم گرمای دستاشو می خواد ...

+تاریخ چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:23 نویسنده زهرا |
توی یاهو باهات صحبت کردم.

ازت خواستم به فکر ازدواجت باشی.

قبول کردی.

از لحنت حس کردم یه خبرایی هست.

و می دونم که هست.

می دونی؟

مثل مرگ بود برام وقتی که تو اوج دلتنگی و زمانی که به بودنت نیاز دارم ازت بخوام به فکر ازدواج باشی. انقدر این مرگ عمیق بود که الان حتی ناراحت هم نیستم. کاملا عادی.

فقط نمی دانم این قلبم چرا هی بیهوده ...

بگذریم، ...

چیزی نیست و من خوبم. خیالت راحت.

+تاریخ سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:13 نویسنده زهرا |
من یه روانیم که هم به توجهش نیاز دارم هم یه جورایی ازش بدم میاد.

که هم دلم میخوام مقاوم باشم هم نمی تونم.

هم دوست دارم توجهشو جلب کنم هم نه.

هم دوست دارم سکوت کنم هم دوست دارم حواسش بهم باشه.

حتی به هر قیمتی.

به قیمت افتادنم حتی...

به قیمت مریض بودنم...

هم دوست دارم برم پیشش هم نرم.

و مجبورم که نرم گویا . . .

هم دلم میخواد بمیرم هم دلم نمیخواد :((


+ مخاطب دوم ِ اخموی جدی ِ وبلاگ.........

+تاریخ یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:21 نویسنده زهرا |
دیوونه ی روانی ِ لعنتی... جواب بغض گلومو چی بدم وقتی دلم تنگته؟ :(
+تاریخ هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:12 نویسنده زهرا |
رژ لب مایل به قهوه ای ... :)
+تاریخ چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:15 نویسنده زهرا |
قهوه ای که هوس می کنی و فالی که یم دوست می گیرد...

نیتی که می کنی و " تویی" که نقش بستی پشت مُژگان و انگشتی که به ته فنجان ِ کوچک می کشی و خنده ی مرموزانه ی دوست و عکس حلقه ای که می گوید افتاده است اما در میان تاریکی !

یعنی دور...یعنی دور...

و منی که به " تو " فکر می کنم...

همه و همه اش جالب است و خاطره انگیز !

گاهی با خودم می گویم اگر به خودم بود که حاضر بودم عروس خانه ی شما شوم و حتی شده یک ماه کنار تو بودن را بچشم و بعدش طلاق !

من که ابایی ندارم...

حتی از دست بزنی که ممکن است داشته باشی...

فقط میدانم که نیامدم که نابود شوم...

و چون خودم ا میشناسم میدانم که روحم نابود میشود...

ولی همچنان پایه ی طلاق هستم!


+ عنوان را که می نوشتم، یاد ترانه ی فال قهوه ی شادمهر افتادم :)

+تاریخ سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:49 نویسنده زهرا |